نگاهی به نمایشگاه آثار عبدالحمید قدیریان در خانه سوره از منظر آقای ناصر سیفی 1380.09.13

خبرگزاری جام جم سه شنبه 13 آذر 1380

نگاهی به نمایشگاه آثار عبدالحمید قدیریان در خانه سوره

در قلب میدان انقلاب در میان غوغا و هیاهوی غلیظ خانه سوره دو پوستر کوچک با عنوان آثار عبدالحمید قدیریان تو را به خود می خواند در بالای پله ها، لحظه ای درنگ می کنی سکوتی زیبا را درمی یابی از پله ها سرازیر می شوی برخلاف روال معمول در گالری ها خبری از فهرست قیمت و بلیت نیست تنها نگاه هایی مهربان تو را به رفتن به کوی یار ترغیب می کنند پرده ها با بغضی پنهان بالهای ملائک را به چشم کشیده اند تا از این حضور احساس شرم نکنی به ولایت عشق خوش آمدی با دیدن هر اثر، احساس می کنی یکی از تارهای سیاه مویت سفید می شود حسی شبیه غربت از قلبت می گذرد که تا موقع بازگشت نیز در آغوش دلت جا خوش میکند.طنین بالها را در حضوری تنها در جای جای این خانه کوچک می شنوی خوب گوش می کنی ، صدای گریه می آید می ایستی در مقابلت تابلوی عاشورا قرار دارد سرشار از آفتاب می شوی بر بالای نیزه خورشید را می بینی این طرف ، ماه در دل خاموشی است نگاهت آهسته گام برمی دارد اینجا کجاست ؟ چشمانم آن قدر ضعیف شده است که پرنده بلندپرواز نگاهت را نمی بینم کمی دور و برت را می پایی ، بهار را با شکوفه های زیبایش می بینی تصویری از سجده یک عاشق به بالهای سپیدش نظر می اندازی اشک در چشمانت حلقه می زند، به فکر فرو می روی مدتها بود که تشنگی تمام وجودت را از خشکسالی پر کرده بود و حالا قطرات باران ، قطره قطره وجودت را سیراب می کند و مزه به اوج رفتن را احساس می کنی از این همه مهربانی ، بی تاب می شوی جانبازی با خضوع ، با صفایی که با سپیدی عجین شده است ، بر سجاده ای از گل نشسته دوروبر این حجم سپید را می کاوی ، بالی از نور همچون گل یاس از دست مجروحش به آسمان پیوند خورده است خوب دقیق می شوی در چهره اش رشته عمرم را و موجودی وجودم را به خورشید هدیه میدهم.از خجالت فرشته ها آب می شوم ، انگار به تو می گویند، دوستان ما کجا هستند؟قدیریان را در گوشه ای می بینم ، حرفها برای گفتن دارم ، اما انگار تارهای صوتی ام لحظاتی است که اسیر سکوت شده است از او اجازه می خواهم ابتدا در دفتر چیزی بنویسم حرفهای دلم را در چند خط خلاصه می کنم و در کنارش می نشینم به من می گوید: جنجالی بود اینجا جوانی داد و قال به پا کرده بود که خسته شدیم از بس در دنیای خون محبوس شدیم از او خواستم بنشیند با او از لبخند قلب حرف زدم از محبت دل در پایان شتابزده سر در پی رفتن گذاشت. امیدوارم به چراغ قرمز برنخورد!قدیریان از دانشجویانی می گوید که ابتدا به زمزمه به سفره کارها می نشینند، وقتی از آنها دعوت می شود تا به حرفهایم گوش بدهند، در نهایت احساس می کنند جشنی از یکی شدنشان برپا می شود و من در این مدت اشکهای زیادی دیده ام از من می خواهد چیزی راجع به کارهایش بگویم من او را به یاد دیوار نگاره ای در دانشکده هنرهای زیبا می اندازم که بر آن حضرت زهرا را در کنار قبری در بهشت زهرا، نشان می دهد بعد، برایش از شهید احمد اسماعیلی می گویم که در دوران دانشکده قلمهایش را می شستم رنگهایش را آماده می کردم و در مواقع استراحت به کنار کار تو می آمدیم من تازه دانشجو، درگیر تکنیک و فرم بودم و او مجذوب اندیشه ات حال که فکر می کنم میبینم چه فاصله ای بین ما وجود داشت همراه با قدیریان در فضای عطرانگیز خانه سوره قدم می زنیم در کنار بعضی از کارها به شوق می آیم از ذهنیاتش در می مانم از او توضیح می خواهم او هم با اشاره ای سریع نگاهم را متوجه دل می کند از فرشته ها، بسیجیان ، ائمه و همه زیبایی ها در کارهایش می پرسم با حرفهایش دلم را غرق در شکوفه می کنداز غربت می گوید، دو هفته ای است نمایشگاه برپاست ، اما هنوز یک نقد در این باره در هیچ روزنامه ای ندیده است با اشاره چشم او را متوجه بالا می کنم ، صورتم را برمی گردانم تا از قطرات اشکی که از محبوبیت این بچه ها در چشمانم روان شده است ، تصویری نداشته باشد با این که در دنیایی دیگر اسیر شده ام ، قول می دهم حرف دلم را به دوستان همدل بزنم امیدوارم خدا به او آن قدر عمر با عزت بدهد تا بتوانیم محصولات کاری اش را در تمام زمینه ها و تا سالیان سال ، شاهد باشیم و این که این نمایشگاه تمدید شود تا عاشقان بی خبر نیز از این بهار چشم نواز بهره ای بگیرند.

 

ناصر سیفی