خاطراتی که میمیرند، خاطراتی که زنده می شوند... ۱۳۸۹/۸/۱۷

خاطراتی که میمیرند، خاطراتی که زنده می شوند...

گفتگو با عبدالحمید قدیریان

اشاره:
حمید قدیریان، نامی آشنا در قلمرو هنر معاصر ایران است. هنرمندی چند جاذبهکه بیشتر، نام او را در حیطة سینما می یابیم. جایی که کارهای بسیاری از اودر زمینة طراحی صحنه و گریم دیده ایم امّا قدیریان، پیش از آنکه طراحی صحنهو گریمور باشد، نقاشی توانا و مجسمه سازی قدر است. در آثار نقاشی متأخراو، گرایش به باز آفرینی تازه و مدرن از فضاهای نقاشی سنتی ایران و توجه بهعناصر بومی، بر خلاف بسیاری دیگر، به جای آنکه در زمینة هنرهای تجسمی حرفبزند، بیشتر به خلاقیت و آفرینش می پردازند.
در عصر روشنفکر نمایی هنرمندان بی ریشه، در هجوم ژست های هنرمندمآبانه، درروزگاری که به نظر می آید صداقت حرف فراموش شده ای است. پاسخهای او چنانروشن و صریح و صمیمی به نظر می آیند که حذف سوالات گفت و گوی ما، ظاهراًمشکلی برای درک و دریافت آنچه گفته است پیش نمی آورد بخشی از گفت و گوی مارا با حمید قدیریان بخوانید.
 از دوران کودکی به نقاشی علاقه مند بودم. بعد از دیپلم در دانشکدةهنرهای زیبا مشغول تحصیل شدم. دوران دانشکده به دلیل جریان انقلاب و انقلابفرهنگی ده سال طول کشید، یعنی از سال 57 تا 67 سال دوم دانشکده، به واسطةدوستان، وارد حوزه هنری شدم و طبیعتاً در آن تب و تاب انقلاب، به شکل فعالشروع به کار کردم. در آن زمان، مبنای کار در حوزه، به صورت حرف زدن باجامعه بود و نقاشی، هدف نبود، وسیله بود. این طبیعی است وقتی وسیله بهتریبرای بیان پیدا می شد، گرایش ما یه آن سمت می رفت.
با اساتید مختلف کار کردم برخی از آنها روح نقاشی را به من آموختند و فهماندند که نقاشی یک نوع زندگی است نه صرفاً یک تکنیک.
بعد از چند سالی کار در حوزه، بحث سینما به را افتاد و به این نتیجهرسیدم که سینما می تواند حرف بزند. به این دلیل که نقاشی هدف نبود، قرار شدکه بچه ها در این زمینه کار کنند. کارها تقسیم شد. قرار شد یکی کارگردانیانجام بدهد-رفت و کتابهایی خواند- و بچه های دیگر بازیگری و غیره. من هم دربخش گریم شروع به کار کردم.
به جز توافقی که بین هنرمندان در ابتداشکل گرفت زمینة دیگری برای اینکهمن به سمت گریم کشیده شوم نبود. نیاز جامعه و گروه ما بود که چند تا از بچهها به این سمت کشیده شدند. و از بن بستهای این کار بیرون آمدند. بعد از آنمن چند کار گریم را طراحی و اجرا کردم. ما در آن زمان به شیوه کلاسیک کارنمی کردیم بلکه کار را به شکل تجربی از این طرف و آن طرف یاد می گرفتیم. بااین همه، به دلیل زمینه ای که در نقاشی داشتم، پیشرفت خیلی خوبی بود وتوانستم در زمینة گریم در عرض چند ماه به عنوان یک طراح قابل قبول کار کنم.
یک دوره از کارها رادستیاری کردم مثل «دستفروش»، در قالب گیری آن پیرزنبا آقای اسکندری همکاری کردم. در فیلم هراس، برای اولین بار هم طراحی صحنهکردم و هم طراحی گریم. کم کم علاقه ام به سمت گریم کشیده شد و گریم سه بعدیپیرزن دستفروش، دنبالة همان کار بود. و بر همین اساس، تز دانشگاهی امتبدیل شد به گریم سه بعدی در سینما که به ظاهر ربطی به نقاشی نداشت ولی باموافقت استاد راهنما مشغول به تجربه هایی که در آن مدت کرده بودم شدم. پروژة پایان نامه ام، تابلوهایی با مفاهیم جنگ و انقلاب و یک سری طراحی واتودهای رنگی بود.
گریم یعنی آرای در جهت کار در سینما یا تلوزیون، گریم سه بعدی به آرایشیاطلاق می شود که از حالت دو بعدی یعنی نقاشی روی صورت و پوست خارج می شود وحجم سازی آغاز می شود. مثلاً روی صورت، بینی بزرگ می شود، هیولا شود، یااتفاقی که به صورت حجمی ساخته می شود و یک بخشی هم مربوط به افکت است. مثلاً در فیلم «هراس» سری درست کردم که منفجر شد و در فیلم «گذرگاه» نیزهمین طور.
در آن موقع، عاشق فضای ذهنی، که با مفهوم قرآنی همراه بود، شده بودم. حرکت جهت انگیزه ها و نیاز های جامعه بود. هدف کلی ثبت انقلاب و رسیدن بهمفاهیم خاص بود. من چه شبها که در حوزه هنری پاس دادم، نقاشی کردم مجسمهساختم. یعنی هر کاری مه یک جور می توانست به انقلاب کمک کند. مجموعة« کاریکاتور از خاک تا افلاک» هم در همین راستا بود. در مقطعی که ما قراداشتیم، در حوزه باب نشده بود که مفاهیم قرآنی را به شکل طراحی و کاریکاتورمطرح کنیم.
کاریکاتوریست نیستم ولی نیاز در آن مقطع باعث شده بود که من مجبور شوم یکدوره از این کارها را نجام دهم؛ به انگیزة کار کردنم افتخار می کنم نه اینکه حالا یک کار تکنیکی و یا هنری ارزشمند در زمینة کاریکاتوریست انجام شدهباشد.
واقعیت این است که هیچ وقت به این موضوع فکر نکردم که یک نقاشم یا مجسمهساز یا گریمور یا طراح صحنه یا کاریکاتوریست و یا... برایم مهم نیست که چهکاره ام. چون هر انسانی که کار می کند، در جهت هدفهایی که دارد قدم بر میدارد. من شخصاً معتقدم که هر جا که انگیزه اش را دارم کا رکنم. و دیگراینکه خود را دانشجو فرض می کنم و استاد نمی بینم. و بنابراین نمی توانمبگویم من نقاشم بلکه می گویم من دانشجوی جستجوگری هستم که الان فرصتش پیشآمده نقاشی کنم یا مجسمه بسازم و یا ... و چون مبنای کار دانشجو تحقیق است،هیچ وقت محک نزدم که چی هستم ولی اگر علاقه م را در نظر بگیریم، به نقاشی ومجسمه سازی علاقة بیشتری دارم.
در مورد تابلوی «بهشت زهرا» باید بگویم خاطراتی را در من زنده می کند. این کار به این صورت شکل گرفت. با یکی از دوستان حوزه تصمیم گرفتیم به بهشتزهرا برویم و بعد برگردیم به محل کارمان. در حال رفتن از کنار قبر شهیدبهشتی رد شدیم. در یک لحظه میخکوب شدم. چهار پنج دقیقه در همان جا ایستادمو بعد به سرعت برگشتم سوار موتور شدم و رفتم به حوزه. بدون اینکه یادمباشد که به کسی چیزی بگویم. عصرکه به حوزه رسیدم تا فردا صبح این تابلو راتمام کردم و هرچه که دیده بودم و حس کرده بودم کشیدم بعد از اینکه تمامکردم تازه فهمیدم که چنین تابلویی را کشیده ام و با خود گفتم حالا ببینمآیا بار هنری دارد یا نه. مهم این بود که آنچه که از درون انقلاب مقدساسلامی می یافتیم با بضاعت هنری خود بیان می کردیم. برنده کسی بود که میتوانست درک مناسبی از لحظه ها داشته باشد نه اینکه لحظه ها را خوب نقاشیکند. مهم این نبود که با معیار های جهانی بخواند یا نخواند. مهم معیار دل وجان بود. من معتقدم یک هنرمند، باید معلومات علمی خود را در ذهن ملکه قراردهد و لحظه آفرینش نباید بازگشت به معلومات علمی کند. بلکه حس اصلی کاراهمیت دارد. که سریع منتقل شود. در مورد این تابلو کسی به من نگفته بود کهمثلاً کموزسیون آن یا رنگش ضعیف است. بلکه گفتند چه حس خوبی دارد. مهمهمین است. قرار است یک تابلو، چی بگوید. اگر قرار است یک چیزی را انتقالدهد می توان آن را با همان بیان و تکنیک ساده هم گفت. در آن دوران که بهفرم و صورت اثر و ژست های هنری کمتر اهمیت می دادیم مهم همراهی و همگانی باجامعة در حال جوش و خروش و بیان عواطف و احساسات آن بود.
البته به نوعی درمیان نقاشان انقلاب که من به اصطلاح به آنها برخوردم پیشکسوت تر از من نقاشان زیادی بوده اند و هستند. در همین گروهی که هستیمآنچه ما را به هم نزدیک کرد و به تشکیل یک گروه انجامید هم جهت بودن و هدفمشترک داشتن بود؛ ثبت ارزشها، عواطف و احساساتی که در دوران انقلاب اتفاقمی افتاد. حالا هرکس با توان و دید خودش قدم برمی داشت.
در آن چند سال، سرعت حرکت و جریان انقلاب زیاد بود و ما فرصت بحث کردن زیاددر مورد فرم را نداشتیم. قرار بر این بود که آثار هنری ما آینه ای باشدکه عواطف و احساسات و لحظات انقلاب را با صداقت نشان بدهد. فکر میکردیمبعدها فرصت خواهد بود تا به مسائل تکنیکی و فرم بیندیشیم و فکر کنیم که آیامی شود با یک تکنیک و یا یک فرم جدیدتر کار کرد یا نه؟آن قدر جوشش و جریان انقلاب شدید بود و آنقدر بچه ها با مردم همراه بودندکه مفاهیم را قلباً و با صداقت و روشنی درک می کردند. نسبت به موضوع بودکهتکنینک اجرای اثر انتخاب می شد. مثلاً در جایی که می خواستیم از امدادهایغیبی صحبت کنیم، از سبک سوررئالیسم استفاده می شد. یا یک جا مبحث اقتصادانقلاب مطرح بود از سبک رئالیست؛ چنانچه وقتی که حرکت و شور مردمی در جهتتثبیت نظام و دور کردن دشمن از مملکت که یک واقعیت و حقیقت بود؛ باز هم ازاین سبک استفاده می کردیم. ولی کلاً نقاشان انقلاب، هیچ کدام یک سبک ویژهکه بگوییم چون نقاش انقلاب هستیم این روش را انتخاب کردیم، نبود. مثلاً هرکسی نقاشی های مکزیکی را ببیند می گوید این سبک نقاشان انقلابی مکزیکی است؛نقاشیهای روسیه نیز همین طور. جدا از کشور های انقلابی، امپرسیونیست هامشخصات ویژه خود را دارند. در مورد ما این طور نبود. ما که اول نقاش نشدیمبعد انقلاب کنیم. ما اول انقلابی شدیم بعد نقاش شدیم. این خیلی مهم است. برای بسیاری از هنرمندان قضیه برعکس بوده است؛ مثلاً «گویا»؛ او ابتدا نقاشبود و بعد انقلابی شد. در چنین حالتی با استفاده از گذشتة هنری مملکتش،مراحلی را طی کرد و «گویا» شد. فکر می کنم کسانی بوده اند که نقاشی را دوستداشتند و به عنوان ابزار بیانی قبول داشتند ولی پشتیوانه قوی تاریخینداشتند. طبیعی است که انتظار انتخاب یک سبک و شیوة مشخص، قلم مشخص، رنگمشخص را از آنها نمی توان داشت. بعلاوه همانطور که گفتم جریانات انلاب بهقدری با سرعت و گستردگی اتفاق افتاد که نقاشان انقلاب، اگر سابقة هنری همداشتند، مشکل می توانستند خودشان را تطبیق دهند.
انقلاب ابعاد مختلفی داشته، هر بعد برای خود جای کار داشته و هر کدام ازنقاشان انقلاب در ابعادی کار کردند و محک زدن کار بچه ها صحیح نیست؛ به ایندلیل که شما در یک لحظة اظطراب آمیز، یک حرکت نا خودآگاه و یا خودآگاهانجام می دهید بعد از این که آن لحظه گذشت اگر از شما سوالاتی منظم و علمیبکنند؛ شما پاسخ منطقی برایش ندارید؛ به همین دلیل با ملاکهای ارزشی تعیین وتعریف شده محک زدن کارهای اوّلیه هنرمندان انقلاب-توجیه یا انتقاد از آنهابه دلیل ثبت لحظه ای احساسها که اتفاق افتاده و تمام شده و رفته است-درستنیست.
نباید به این دوستان محک زیادی زد. فقط اگر بخواهیم نقاشان انقلابی را دراین دو دهه تقسیم کنیم، باید منوط شود به تقسیم بندی اتفاقات انقلابی یعنیوقتی که انقلاب احتیاج به روح عرفانی داشت کارهای بچه ها رنگ عرفانی به خودمی گرفت. یک جا به مقتومت مردمی و میهن پرستانه احتیاج بود که بچه ها رااز نظر روحی شارژ کند و نقاشان به آن سمت حرکت می کردند. پس می بینیم نقاشیهدف نبود.
اگر ما نقاشیهای دوران انقلاب را تا زمان رحلت امام (ره) تقسیم بندیکنیم، بیشتر مفاهیم این آثار مسائل اولیه انقلاب و جنگ بود و بعد از رحلتامام به خاطر تغیرات سیاسی و فرهنگی-اجتماعی که به طور خواسته و ناخواستهپیش آمد، بعضی از نقاشان راههای تازه ای را تجربه کردند. عده ای عده ای بهخودشان نگاه کردند که در این چند سال چه کردند و به چه رسیدند و نگفتند کهاین تابلو ها چه ارزشی داشت. حتی بعضی از دوستان از جریانات انقلاب کنارکشیدند نه به شکل مستقیم بلکه از لحاظ حس، و یکی از علتهایی که من بعد ازجنگ چندام نقاشی نکردم به خاط تغیرر فرم حسی و انگیزة گروه بود. یک موقعشما کار می کنید که خدا خوشش بیاید و یک زمانی کار می کنید که دیگرانخوششان بیاید و بپسندند بعد از جنگ خیلی از معیارهای ارزشی و بیانهای حسی وعرفانی بچه های جبهه فاصله گرفتند و در عوض به مسائل ظاهری، فرم و تکنیک ومعیارهای هنری غرب و شرق روی آورده و به قول خودشان سعی کردند که جهانیحرف بزنند.
در مورد موقعیت نقاشی و نقاش انقلاب باید بگویم بحثهای زیادی وجود دارد ودر این رابطه مسائل مختلفی از جمله اقتصادی-اجتماعی مطرح است. در آن دورانکه بچه ها نقاشی های خوبی می کردند شاید وقت خودسازی کمتر داشتند و به محضتغییر اوضاع حال و هوای کارشان تغییر کرده از سوی دیگر برنامة منسجم وروشن و صریحی از سوی کارگزاران فرهنگ و هنر، جهت حمایت از هنر و هنرمندانقلاب وجود نداشته و به جز حوزه هنری، آن هم در حد اندک توان خود، هیچمرکزی در این راستا قدم بر نداشته، متأسفانه.
دو مبحث است. حمایت دولت از یک کارگر معدن از یک مهندس، یک تاجر یک نقاشباید باشد. ولی حمایت نکردن دولت از هنرمند باعث شد که هنرمند عقب نشینیکند.
البته من معتقدم انسان به اضافه مسلمان و به اضافه هنرمند مسلمان بودن،آن قدر باید قوی باشد که بگوید حمایت دولت چیست؟ به تعبیری اصلاً حمایتدولت نباید مانعی برای کار کردن او شود. او باید کارش را بکند. اهداف آنقدربالاست که این مارد نمی تواند باعث خدشه دار شدن هنرش شود. و اگر بخواهدبا این سادگی انگیزه اش خدشه دار شود دلیلش خود سازی نکردن بچه هاست. مجاهدان و بزرگان راه اسلام، از نان و زن و بچه هاشان برای رسیدن به اهدافمی گذشتند. یک هنرمند انقلاب واقعاً اول انقلابی است بعداً هنرمند. بنابراین باید از خصوصیات انقلابی برخوردار باشد.
من اصلاً این حس را ندارم که از این رشته به آن رشته می پرم. چون فکر میکنم نقاشی، مجسمه سازی، گریم، افکت، طراحی صحنه همه اینها یک چیز است. چونپایه و اساس همه آنها یکی است؛ و آن نقاشی و طراحی است. واقعیت این است کههیچ شبی را بدون فکر کردن به نقاشی نگذرانده ام، در هر لحظه سر صحنه فیلمبرداری به هنگام طراحی صحنه، در اصل مشغول تمرین نقاشی بوده ام، موقع ساختنمجسمه تمرین نقاشی می کنم. در مورد اینکه چی دوباره نقاشی کردم بایدبگویم نقاشی را به صورت خود نقاشی دوست دارم. اما با توجه به فشارهای کاریسینما کمی دور افتادم ولیبازگشت کردم و سعی کردم مفاهیمی که در ذهنم هست،بعضاً به صورت خاطره و بعضاً به صورت ایده آل شده، و اینها را نمی توانم ازذهنم خارج کنم به تصویر بکشم. دوست دارم نقاشی کنم؛ حالا با هر تکنیک و هرفرم که شده.
یکی از علتهایی که بهد از مدتها دوباره به صورت جدی تر شروع به نقاشیکردم این بودکه در لحضات جنگ که داخل آن بودم صحنه ها آنقدر قابل لمس ورئال بود که خود به خود تأثیر در کارهایمان می گذاشت و هنوز با من باقیهستند. اگر حضور غیب را در جبهه جنگ می دیدم، سوررئال نمی دیدم بلکه رئالمی دیدم. امداد از غیب آمده کمک کرده است و رفته؛ و این رابطه؛ آن لحظات رابه صورت خاطرات جانبخش و سکرآور و ایده آل اما ملموس درآورده. حالا وقتیمی خواهم این مفاهیم را دوباره بکشم خود به ود به سمت فضای مثالی، خیالی وذهنی نقاش قدیم ایران گرایش پیدا می کنم. البته این گرایش به معنای کپیکردن فضای مینیاتور که الان کار می شود نیست؛ با استفاده از شکست زمان ومکان که به صورت پویا و غنی در فضای نقاشی قدیم ایران متجلی است شاید راحتتر، حرفهایم را بزنم. قبلاً وقت فکر کردن نداشتیم اما الان کمی راجع بهصورت اثر هنری، به فرم، راجع به اینکه طرحها به نوعی بافرهنگ ایرانی بودنمان ارتباط داشته باشد فکر می کنم. و قاعدتاً این طرز نقاشی کردن من ممکناست موقتی باشد و بعداً سبک جدیدتری را تجربه کنم.
من به عنوان یک مجسمه ساز نمی توانم صحبت کنم. ولی به عنوان یک هنرمندنظرم درمورد مجسمه های میدانها این است که کارها عموماً ضعیف هستند ومتأسفانه هم از نظر مفهوم و هم بیان، آثار خوبی نیستند. این آثار اگر بیانآشنا داشتند، مل دوران انقلاب، باز خوب بود؛ اما نه بیان خوبی دارند و نهتکنیک و فرم مناسبی. ولی بعضاً کارهایی هم در میان آنها دیده می شود کهقابل تأمل و تحمل می باشند.
نقاشی دیوارهای تهران، یک بعدش بحث هنری و زیبا سازی است و بعد دیگر آنچیزی دیگر است. بخش اصلی آن برمی گردد به سیاستگذاریها و سیاست بازی ها وشاید قدری به انگیزه های مردمی؛ و در شکل دوم به مباحث هنری می رسد. نقاشیدیواری که ما در دوران انقلاب می دیدیم بیان یک ارزش و یک مفهوم یا معرفییک شخصیت بود. مسئله ای که الان سعی می کنند از آن دور شوند بیشتر به زیباسازی و گل و بوته پردازی و این حرفها بپردازند. به نظر من نیاز هست که شهرزیبا شود اما نه به قیمت آن که ما از پیش زمینه های مثبت و ارزشهایگرانقدری که داشتیم دور بیفتیم. بیشتر کارهایی که در سطح شهر به عنواننقاشی دیواری می بینم ضعیف هستند و بار معنایی و تکنیکی ارزشمندی ندارند وجا دارد هم از نظر فرم و هم از نظر مفهوم به آثاری که دیوارهای شهرهایمانرا زینت می دهند دقت بیشتری به خرج دهیم.
آخرین نمایشگاهی که دیدم. در به اصطلاح موزه هنر انقلاب بود که با مشارکتحوزه هنری و شهرداری تهران برگزار شد و آثار مجسمه، عکس، نقاشی و گرافیکدر آن وجود داشت.
 من بر اساس نیازی که احساس می کنم کتاب می خوانم. تخیراً موضوعاتی کهمطالعه می کنم، بر اساس اتفاقات عاشوراست که آن را از دید هنری و با نگاهتصویری هم مطالعه می کنم.
من با جریانات و فرضیه هایی که در جوامع هنری با نام مدرنیسم اتفاقافتاده ارتباط برقرار نمی کنم. مدرنیسم بازی مورد پسند من نیست. زیاد علاقهمند نیستم که در اتفاقاتی که مال ما نیست به زور خودم راشریک کنم. چون حسمی کنم یک آلودگی ذهنی برای من ایجاد می کند. معیارهایی که من با آن دردوران انقلاب زندگی کرده ام. حالا غلط یا درست، در مورد آنها تاریخ محک میزند و یا خداوند محک می زند؛ با مدرنیته بازی و تجاهل به مدرنیته زیاد جوردر نمی آید سعی نکرده ام با ارتباط برقرار کردن با این مقولة مدرنیسم که درجهان سوم به صورت ناپخته و خام بیشتر وقتها آلوده به فرهنگ غرب است. خودرا درگیر کرده باشم. سعی می کنم خودم را از این ورطه به نو و جدید و مدرنبودن نیندازم و تا آنجا که می شود از این جریان دور باشم.
اینکه ما به وسیله هنر با مردم جهان ارتباط برقرار کنیم مسلماً خیلی خوباست. ولی اینکه ما سعی نیم خودمان را با معیارهای هنری غرب تطبیق دهیم خوبنیست. چون هیچ کدام از معیارهای ارزشی ما با جوامع غربی سنخیت ندارد. وبنابراین ابتدا باید فهمید که ما چه ویژگیها و قدرتهایی داریم و خودمان راباور کنیم. بعد با اتکا به ارزشها و باورهایمان در مباحث جهانی وارد شویموگرنه خودمان را آلوده مباحث وظیفه و زیبا شناسی که از طرف غرب به ما دیکتهمی شود خواهیم نمود. هنرمند معاصر اول باید خودش را بشناسد و بداند کهبرای چه قلم زده الان قرار است چه بگوید آیا اثر او باید خوشایند همه باشدیا نه؟ به نظر من قرار نیست که حرفهایی بزنیم و کارهایی را انجام دهیم کههمه خوششان بیاید. رسالتهایی داریم. همان حرفهای بسیار ساده انسانی واخلاقی که البته ممکن است یکی خوشش بیاید. اما با معیارهای یکی دیگر منطبقنباشد مهم آن است که رسالت ما به آسمان نظر دارند. به نظر من بچه هایانقلاب اول باید خودشان را باور کنند و به بازشناسی ارزشهای واقعی خودبپردازند، بعد به حضور در جوامع جهانی بیندیشند و برای آن مشتاقانه سینهچاک کنند.
جوانی که می خواهد در قلمروهای فرهنگی هنری باشد و کار کند باید به اوشور و انرژی و انگیزه داد. و این کمک به رهبران فرهنگی، دین ، انقلابی وسیاسی حل می شود. جوان باید انگیزه داشته باشد. من معتدم که اصل نقاشی کردننیست؛ یعنی این نیست که من به دنیا آمده ام که نقاشی کنم. معتقدم کهانگیزه خلاق و سازنده است که باید در روح جوان دمیده شود همان طور که امامراحل در روح ما جوانها بیست سال پیش دمید. و ایجاد چنین انگیزه هاییی نمیتواند از طریق کسانی همچون من صورت گیرد. من بیشتر وظیفه خود می دانم باتمام ضعفهاییی که در خود می بینم، حداقل لحظاتی را که حس کرده ام ثبتکنم وبیشتر از همه در زمینة خلاقیت های هنری فعال باشم.
ببینید من اینجوری می گویم، هر سبک و مکتب و جریان هنری که در جهان غرب ویا شرق شکل گرفته بر اساس نیازهای همان جوامع به وجود آمده است. جایی کهدیدگاه فکری و فلسفی به رئالیسم می رسد می بینیم نقاشی نیز به آن سو گرایشمی یابد. جایی که به ایده آلیسم می رسد هنرمند نیز متأثر از این حرکت میشود. من می گویم ما یک انقلاب عظیم داشتیم، ابتدا باید این اتفاق عظیم رادرک کرده بعد حرکت کنیم. من نمی گویم که ما نباید به دنبال تکنیک برویم؛ میگویم که آن را اصل قرار ندهیم. هنرمند نقاش باید به دنبال تکنیک برود؛باید رنگ را بشناسد خط و سطح و حجم را دریابد، اماوقتی که قرار است بهعنوان هنرمندی حرف بزند، انجام وظیفه کند، بار رسالت عظیمی را بر دوشبکشد. باید در احوالاتجامعه اش سیر کند و به شناسایی ارزشهای آن بپردازد. واگر در این جهت بخواهد حرکت کند منابع زیاد است.

 


۱۳۸۹/۸/۱۷